Kolbeheshgh’s Blog











{نوامبر 1, 2012}   من برگشتم

سلام به دوستای عزیزم

من اومدم بایه نی نی 8 ماه تپل مپل خوردنی  آرتین کوچولوی من

و یه سوپرایز دیگه

نمی پرسید کجا بودم؟؟؟

دیروز از تز دکترام دفاع  کردم

40 روز پیش بهم زنگ زدن که خودت برای دفاع آماده کن

توی این مدت  با بچه خیلی سختی کشیدم ولی خداروشکر به هرسختی بود گذشت … یک ماه بعد از زایمان  شروع کردم به کارای نهایی تزم و بالاخره تموم شد

ما از قبل برای عید قربان بلیط تایلند گرفته بودیم و به خاطر دفاع کنسل نکردیم که خوب شد رفتیم چند روز از حال و هوای دفاع خارج شدم

Advertisements


{مارس 2, 2012}   ماه آخر

سلام دوستای عزیزم

ماه آخر بارداری هستم ولی خداروشکر زیاد سنگین نشدم از 60 شدم 69

الان ایران دم عید و هیجانی به پاست اینجا به زور سعی می کنیم حال و هوای عید ایجاد کنیم ولی بازم مثل ایران نمیشه امسال خونه تکونی با همسری آخه یه مهمون عزیز داریم که می خواد بیاد صاحبخونه و قلب و همه چیمون بشه این ماهای آخر خیلی هیجان دارم و عاشق این مهمون ناخونده ام

هفته دیگه پدر و مادر من و همسری میان خیلی خوب سرمون شلوغ میشه این هفته رفتم آرایشگاه موهام مرتب کردم با ابروهام

تزم هم دادم استادم بخونه مشغول ریزه کاریاشم

یکی از دوستام همه چیشون فروختن دارن میرن ایران زندگی کنن امیدوارم شروع خوبی براشون باشه سرشار از شادی و برکت … همه دارن برمی گردن به خاطر افزایش نرخ رینگت

مالزی برای اقامت گزینه مناسبی نیست بجز برای اونایی که جا افتادن و اینجا کار می کنن

میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه

برای آغوش کشیدن کوچولوی نازم لحظه شماری می کنم همه نی نی ها رو به خدا می سپارم سالم باشن و همه اونایی که در انتظار بچه هستن دامنشون سبز بشه

امیدوارم این روزا براتون سرشار از شادی و برکت باشه



{ژانویه 13, 2012}   مادر محبت بی انتها

سلام دوستای عزیزم

تو ماه هفتم هستم حالم بهتر البته هنوز هم سرگیجه و تهوع دارم ولی خیلی کم شده

مامانم یه ماه اینجا بود خیلی خوش گذشت دوران شیرین مادر دختری داشتیم حسابی لوسم کرد نمی ذاشت دست به سیاه و سفید بزنم

هرروز صبح نهار خوشمزه می پخت بعد می رفت استخر ظهر دوتایی نهار میخوردیم بعد کنار هم دراز می کشیدیم کلی حرف می زدیم از ایران خاله ها محمد … یه چرت بعدشم چایی و فیلم

غروب هم پیاده می رفتیم مرکز خرید بعضی موقع هم همسری میومد سه تایی می رفتیم شب هم سه تایی شام و فیلم

دوران پرآرامش و شیرینی بود دو تا از دوستام باردارن شب یلدا دور هم بودیم مامان هم کلی غذاهای خوشمزه پخته بود رقصیدیم … بازی کردیم شب به یاد ماندنی شد

شب کریسمس هم با مامان و همسری و دوستم رفتیم بوکیت… خیلی شلوغ بود همش برف شادی… من که پارسال آتیش می سوزوندم امسال همش مراقب بودم تو جمعیت خفه نشم

شب سال نو با مامان و همسری رفتیم klcc

آتیش بازی قشنگی بود امیدوارم سال 2012 سرشار از عشق و موفقیت و سلامتی باشه براتون

مامان از ایران برام سیسمونی آورده بود ست تخت و کمد و یه سری وسایل همینجا سفارش دادیم تخت و کمد پسرکم شکل قطار

بعد یه ماه مامان رفت تا برای زایمان بیان

منم الان مشغول تز و کارای شرکت هستم ادیت تز خیلی وقتگیر امیدوارم قبل از اومدن نینی تموم کنم



{نوامبر 16, 2011}   ماکائو

سلام

امروز صبح رفتم آرایشگاه نهار هم خونه دوستم دعوت بودم هر دو بارداریم هفته ای یه بارمی ریم ماساژ یه روز هم نهار با همیم

کلی درددل و صحبت و بعدشم نهار و یه چرت کوچولو بعد هم تخته بازی کردیم

 بارون اومده بود هوا عالی بود ترجیح دادم پیاده بیام خونه

دو هفته پیش جمعه همسری گفت هفته دیگه دوشنبه هم تعطیل نظرت چیه فردا بریم ماکائو؟ منم ازخدا خواسته گفتم : بریم

همسری پاسپورتا رو برداشت تا قبل از کار بره دنبال بلیط

دم ظهر زنگ زد گفت : بلیطا آمادست فردا ساعت 6 پرواز داریم

سریع تو گوگل سرچ کردم اطلاعات درآوردم عصر رفتم پولا رو چنج کردم دیدم سرم گیج میره یه آب هویج بستنی خوردم به زور خودم رسوندم خونه بازم حالت تهوع و…

بی حال خوابیده بودم که همسری اومد گفت پاشو بریم دکتر با این حال که نمی تونیم بریم سفر

حوصله دکتر رفتن نداشتم اینجا دکتر رفتن هم هیچ تاثیری نداره فقط قرص میدن

به زور چمدون بستم بازم بالا آوردم…

خوابیدم تا فردا شاید حالم خوب بشه

صبح 3 بلندشدیم جوجو رو دادیم به همسایه راهی فرودگاه شدیم با تلقینات مثبت سعی می کردم سرحال باشم 3.45 ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم فرودگاه ماکائو

باند فرودگاه رو دریا بود و خیلی فرود جالبی بود برای ویزا هم ویزا نمی خواستن همونجا 2000 دلار نفری نشون می دادیم و ویزا صادر شد

هتل رو هم از مالزی گرفته بودیم آدرسش به راننده دادیم البته انگلیسی نمی دونن و حتما باید چینی آدرس بدید

هتل تحویل گرفتیم که مرکزاصلی شهر بود نزدیک کازینو ها

یه استراحت کوچولو بعدش اطراف هتل گشتیم که 3 تا از مراکز توریستی همونجا بود هتل یه نقشه چینی داشت که خیلی به دردمون خورد برای نشون دادن به تاکسی

ماکائو به خاطر کازینو هاش معروف و بزرگترین کازینوی دنیا تو ماکائوست به همین خاطرهم بهش میگن لاس وگاس آسیا

 3 روز هم برای گشتن کافیه

رنگی که بیشتر به چشم می خورد طلایی بود که ابهت خاصی به خیابونا و ساختمونها داده بود وارد یکی از کازینو ها شدیم طرح داخلی طلایی و نقره ای با لوسترهای بی نظیر

همه مشغول بازی قمار بودن یه دسته دختر اروپایی هم می رقصیدن

باهمسری سر میزها می رفتیم بازی ها رو میدیدیم همه از پیرو جوون بازی می کردن نهار رفتیم KFC

حالت تهوع داشتم به زور خوردم البته با غذاهای چینی میونه ندارم مجبور بودم تحمل کنم مثل چین اینجا هم مشکل غذایی داشتیم

رفتیم اسکله ماهیگیری که ساختمونای قدیمی به سبک پرتغالی داشت که یکی از جاهای قشنگ ماکائوست ماکائو قبلا مستعمره پرتغال بوده به همین خاطر بیشتر شبیه اروپاست و رو فرهنگش تاثیر گذاشته

رفتیم رو اسکله قدم زدیم هوا هم خنک لذت بخش بود

ساعت 8 رفتیم هتل که یه استراحت بکنیم و خودمون به شبهای ماکائو برسونیم که به جای ساعت 10 ساعت 1.30 نیمه شب بیدار شدیم

صبح زود بیدار شدیم همسری گفت یه ایرانی هست اینجا که می تونیم بگیم مارو بگردونه ولی من گفتم نه بذار خودمون همه جارو پیدا کنیم جالب تر

اول رفتیم یه کلیسای معروف کنار میدون سناته

برنامه رقص پرتغالیها بود کلیسا هم خیلی قشنگ و مملو از توریست کنارشم یه پارک و قلعه تاریخی بود

همونجا آب میوه گرفتیم با یه نوع شیرینی سنتی بعد پیاده تو بازارا و کوچه پس کوچه ها قدم زدیم رفتیم یه پارک معروفش

البته در زمینه پارک زیاد پارکای جالبی نداشت ولی ساختمونا بلند و طلایی و شهر تمیز بود

یه تاکسی گرفتیم رفتیم روستای تایپه

کلا دو تا روستا داشت که تو یه مسیر بودن

این روستا یه دریاچه داشت پر از نیلوفرآبی که بهش می گن شهر رویاها

اطراف دریاچه هم بی نظیر و یه کلیسا و یه پارک هم اونجا بود

ساعت 4 بود تو روستا قدم زدیم یه مکدونالد پیدا کردیم نهار خوردیم از بازار سنتی یادگاری خریدیم و راهی برج ماکائو شدیم

رفتیم بالای برج بادوربین همه جارو میشد دید شهر هم زیر پامون بود

 زیر پامون شیشه ای بود توریست ها هم لباس می پوشیدن و سقوط آزاد از برج دیدنش هم وحشتناک بود چه برسه به پریدنش

بعد رفتیم مرکز تحقیقات فضانوردی… خیلی جالب بود کاملا شبیه سازی شده بود حس می کردی فضانوردی 10 طبقه هم برای آموزش بچه ها و نوجوونا بود که قوانین ریاضی و فیزیک و فضانوردی و… به زبون ساده و کاربردی با تجهیزات آموزش داده میشد

پیاده راهی هتل شدیم شب شده بود و شبهای بی نظیری داره ماکائو

بعد از 12 ساعت گردش خسته بودم خودم رسوندم به اتاق و خوابیدم همسری هم رفت ماساژ

همسری اومد هنوز پام درد می کرد ولی از رو نرفتیم و رفتیم کازینو

یه دور زدیم رفتیم شام مکدونالد…. با خستگی اومدیم هتل

دوشنبه روز آخراقامتمون بود صبح رفتیم روستای کلوئانه اونجا میوه های متنوع داشت منم دو روز بود نتونسته بودم درست و حسابی غذا بخورم حسابی میوه خوردم خرمالو و نارنگی و موز وآلو

تاکسی نبود با اتوبوس رفتیم لب دریا خیلی زیبا نبود ولی به ما خوش گذشت لب ساحل نشستیم  بامیوه و گردو و نوشیدنی

بعدرفتیم پارک پاندا

نهارتو پیزاهات تو میدان سناته خوردیم که سوپ و اسپاگتی و بال مرغ سفارش دادیم دوباره تو خیابونای اطراف قدم زدیم

شب هم برگشتیم مالزی

سه شنبه دوستم زنگ زد گفت 4شنبه میان خونمون

4شنبه از صبح خونه روتمیز کردم برای شام قیمه بادمجون گذاشتم غروب دوستام از جوهور اومدن شب دور هم کلی صحبت کردیم شام خوردیم و فیلم دیدیم

5شنبه هم دوستم و همسرش رفتن دنبال کارای اداریشون نهار مرغ پختم دور هم بودیم بعدش استراحت

شب رفتیم ماینز شام بیرون بودیم خیلی سنگین شدم شب زود خوابیدم صبح بعد از صبحانه دوستام راهی جوهور شدن



{نوامبر 3, 2011}   این روزها

سلام

ساعت 1 ظهره یکی ازدوستام نهارمیاد چند ساعتی با همیم اونم باردار2.5 ماهش

صبح بلندشدم قیمه روبارگذاشتم یه شیرینی دانمارکی گذاشتم تو ماکروفرهمین طوری که جمع و جورمیکردم باشیرخوردم همسری هم ورزش می کرد بعدازصبحانه همسری رفت داشتم سرویس بهداشتی رو می شستم که یه دفعه بالا آوردم من ماه 5 هستم ولی هنوز حالت تهوع …

ولی خداروشکرخیلی کم شده بعد هم گردگیری و سالادو برنج

دوستم هنوز نیومده این باهم بودنا رو دوست دارم

این مدت که نبودم یه سر رفتیم جوهور خونه دوستم تو روستا بود خیلی زن و شوهر مهربون و با صفایی هستن کلی به خاطرم زحمت کشیده بود

خونشون هم یه بالکن داشت که گل وگیاه کاشته بودن خونه رو بانهایت سادگی و سلیقه تزیین کرده بودن یه شب موندیم شب هم دور هم فیلم دیدیم صبحانه هم خودشون نون پخته بودن دوستم دانشجوی دکترا همسرش هم فوق لیسانس

دو روز هم با دوتا دیگه از دوستامون رفتیم جزیره پنگکور همسری با دوستامون حسابی برنزه کردن ولی من با پسر گلم زیر سایه درخت نشستیم کلی دوتایی حرف زدیم دریا بی نظیر هوا عالی لذت بردم

جشن مهرگان هم رفتیم شرکت ما اسپانسر برنامه بود واقعا برنامه و موسیقی و رقص قشنگی بود

این روزا بیشترخونه ام کتاب می خونم فیلم می بینم هرازگاهی هم یه گریزی به تزم می زنم البته زیاد حوصله درس ندارم



{اکتبر 3, 2011}   نی نی

سلام به روی ماهتون

من اومدم با یه نی نی …

مرداد ماه از ایران مهمون داشتم مامان و بابا و محمد و دو تا از خاله ها با همسراشون و پسرخالم دور هم یک ماه خوش گذشت ولی من همون موقع بود فهمیدم باردارم

یه دوره وحشتناک حالت تهوع روزی 6 بار بالا می آوردم اشتهام رو هم به کل از دست دادم

الان تو ماه 4 هستم از 6 بار به 3 بار در روز رسیده 7 کیلو هم وزن کم کردم امیدوارم به همین زودیا تموم بشه و از این حالت تهوع و سرگیجه و معده درد رها بشم ولی با همه اینها خیلی این وروجک دوست دارم همسری هم عاشقش هر ماه میرم سونو دست و پای کوچولوش می بینم بیشتر دلم براش پر میکشه

همسری هم همه تلاشش می کنه تا من آروم باشم هر هفته خونه رو تمیز می کنه تقریبا کارای خونه با همسریه کلی هم هیجان داره فکر کنم یه شیپور برداشته تو مالزی جار میزنه من بابا شدم…

سه بار هم سفر رفتیم به اصرار همسری… البته من بیشتر دوست دارم تو هتل باشم از بوی همه چی بالا میارم ولی برای اینکه به همسرجان خوش بگذره باهاش می رم جاهای دیدنی

برای نی نی هم ا سم انتخاب کردیم دختر باشه آنیتا پسر باشه آرتین

طبق برنامه ریزی که برای تزم داشتم می خواستم این ترم نوشتن تز تموم کنم که این نینی  اومد کاسه کوزه رو به هم ریخت حتما یه صلاحی بوده

حالا که حالم بهتر شده دارم سعی می کنم آروم آروم تزم بنویسم امروز هم دانشگاه بودم عصر که می خواستم برگردم تو ایستگاه نشسته بودم یک آن فقط دیدم یه بزمچه نیم متری از اون طرف خیابون مستقیم داره میاد به سمتم منم از هولم فقط از جا بلند شدم و دویدم

قلبم داشت میومد تو دهنم بزمچه هم از همون جایی که قبلا نشسته بودم رفت تو آب صحنه وحشتناکی بود خوب شد دیدمش از جام بلند شدم وگرنه از کنار پام می رفت امان از جک و جونورای مالزی…



{ژوئیه 14, 2011}   من اومدم

سلام به کسایی که منو فراموش نکردن

سفری که در موردش گفته بودم چین بود تحویل سال نو چین بودیم سفر قشنگی بود هرکی اطلاعات درمورد چین میخواد برام پیغام بذاره

خرداد ماه ایران بودم خوش گذشت ولی 10 روز آخربیمار بودم فلج بلس

صبح از خواب بیدار شدم دیدم یه طرف صورتم حس نداره و کج شده خلاصه روزای آخر فیزیوتراپی و دکتر و …

همه نگرانم بودن ونذرو نیاز

خیلی سخت بود وقتی می دیدم با 28 سال مثل سکته ای بودم ولی خداروشکر تموم شد الان خوب خوبم با این تفاوت که داروهای اعصاب چاقم کرده هر روز صبح با همسری میریم باشگاه و استخر

این بیماری باعث شد بفهمم واقعا این دنیا ناپایدار

میخواستم بیام مالزی اجازه خروج ندادن به همین راحتی پروازم کنسل کردن میگفتن شوهرت باید برات رضایت نامه بفرسته یه هفته درگیر کارای اداری شدم تا بالاخره پریدم

همسری خونه رو تمیز کرده بود درو دیوار نوشته زده بود هدیه و شمع

یه هفته تو حال و هوای ایران و دلتنگی بودم تا اینکه کنفرانس برگزار شد منم پوستر دادم

از این هفته میرم دانشگاه و باشگاه و کار

زندگی در جریان

این هفته فستیوال گل بود تو پوترا کلی برای خونه گل خریدم گذاشتم تو تراس با قناری خیلی قشنگ شده



{مارس 17, 2011}   آخرین پست 89

باز کن پنجره را که بهاران آمد که شکفته گل سرخ به گلستان آمد

سلام

ساعت 6.30 عصر تنها تو خونه ام تاهمین الان داشتم خونه رو می تکوندم آخه فردا مسافریم البته یه مشکلی که داریم فردا صبح پرواز داریم ولی پاس همسری آماده نیست امیدوارم هر چه زودتر زنگ بزنه بگه پاس گرفته به هر حال چمدونا بسته گوشه اتاق

امید هم آماده است تا چند وقتی بره مهمونی

امید قناری خوشگلمون که تو بالکن گذاشتمش مثل بازیگر فیلم هیچ همش می خوره به خاطر همین زیاد وقت نداره بخونه ولی شیطون

این هفته یکی از پروفسورهای ریاضی اومد مالزی شنبه زنگ زدن  قرار شد یکشنبه با همسری بریم دنبالشون بگردیم

با همسرو دخترشون بودن یه روز قشنگ دور هم داشتیم ایشون از طرف وزارت علوم مالزی دعوت شدن تا دو سال ادیتور مقالات باشن تا سطح علمی مقالات مالزی رشد کنه من هم نامه رو دادم دانشگاهمون اونا که تا دیروز برای استادای ایرانی ناز می کردن از این رو به اون رو شدن با دیدن پست پروفسور

منم گفتم مراسم سخنرانی در شان ایشون باشه اطلاع رسانی کنین همه بیان … خلاصه ولوله ای افتاد که چه مراسمی باشه تا در شان ایشون باشه

واقعا تو ایران کم کسایی نیستن که افتخارآفرین هستن

4شنبه سوری هم رفتیم یه رستوران ایرانی کلی با همسری رقصیدیم بعدشم از آتیش پریدیم ساعت 2 رسیدیم خونه با مامان و بابا و محمد عزیزم چت کردیم

سال سرشار از عشق و شادی و موفقیت و برکت براتون آرزومندم



{فوریه 23, 2011}   بودن یا نبودن

سلام به خواننده های خاموش

خوبید؟ دم عید مشغول خونه تکونی و خرید و…

اینجا هنوز خبری از عید نیست جز تبلیغ کنسرت ها

با مهمونام هر روز شاپینگ و خرید ولی دلم تنگ شده برای روال قبلی زندگیم

این هفته لنگ.کاوی بودیم خوش گذشت

یکی از پروفسورهای معروف ایران پارسال به هزینه UPM

میاد مالزی خلاصه یه ماه می مونه ولی دانشگاه در کل ازش راضی نبوده و یه سری کارایی می خواسته انجام نشده امسال این استاد دوباره از یوپی ام درخواست می کنه دعوتش کنن دانشگاه در جواب ایمیلشون می نویسه یوپی ام آژانس مسافرتی نیست

وقتی استادم داشت اینو تعریف می کرد به حدی ناراحت شدم که چرا نباید این استادا تامین باشن که رو بندازن و این جواب بگیرن

درجه پروفسوری یعنی بالاترین درجه علمی که بعد از کلی تحقیق و ریاضت به دست میاد …

ای کاش قدرو منزلت این افراد رو می فهمیدن ببین چه جوابی به پروفسورامون

می دن



{فوریه 9, 2011}   عروسی مالایی

سلام عزیزای من

تو خونه جدید هستم خیلی آرامش دارم

خانواده همسری هم مهمونم هستن خوش میگذره ولی دلتنگ خانوادم میشم

همش مشغول شاپ گردی … خوب ولی خسته میشم چون یه لحظه هم نمی ذارن به حال خودم باشم و به کارام برسم ولی اونا خیلی راضین و بهشون خوش می گذره

یکی از دوستای همسری عروسیش با یه دختر مالایی بود چند روز درگیر آماده کردن وسایل سفره عقد بودیم جمعه رفتیم مسجد مراسم عقد بود صیغه عقد خونده شد بعد هم 400 رینگت به عروس داده شد به عنوان مهریه معادل 140.000 تومان بعد عروس دست دوماد بوسید دوماد هم پیشونی عروش بعدشم ایرانیا و مالاییا قاطی شدیم کلی عکس انداختیم نهار هم رفتیم خونه عروس به صرف غذای مالایی

شنبه یه بلوز دامن که از مارک اسپنسر خریده بودم پوشیدم همسری هم کت و شلوار با پدرو مادرش رفتیم عروسی

عروسی تو یه چادرایی دم دریاچه بود عروس و دوماد اومدن تو جایگاه نشستن یه گروه رقص جلوشون رقصیدن بعد هر کی می خواست می رفت از یه ظرف که جلوشون بود سبزی و گلاب می ریخت دستشون رنگ لباس و چادرا هم سفید نارنجی بود

بازم رقص یه گروه مالایی و نهار

دو ساعت هم برای مراسم ایرانی بود سریع سفره عقد چیدیم عروس و داماد هم لباساشون عوض کردن به سبک ایرانی

از یه طاق گل که پسرا درست کردن در حالی که یکی نقل میریخت یکی هم با اسفند رفت جلوشون آهنگ بادابادا مبارک فضارو پر کرده بود دخترا هم کل می کشیدن و یه سری هم جلوشون می رقصیدن

بعد هم سمبلیک صیغه عقد به فارسی خونده شد عروش هم با لهجه گفت بلههههههههههههه

هیاهو دست و چیک چیک عکس بعدشم عسل و حلقه

بعد هم همه رقصیدن من و همسری هم کلی رقصیدیم پام درد می کرد

بعدش رقص چاقو و کیک تو دهن هم گذاشتن

همه عکس یادگاری انداختیم مالایی ها هم به هیجان اومده بودن می رقصیدن عکس مینداختن از سفره بعد بوق زنان خیابونا رو دور زدیم رفتیم پارک پوترا

خوشبخت بشن الهی



et cetera