Kolbeheshgh’s Blog











{ژانویه 1, 2011}   1.1.11

سلام

سال نو مبارک  امیدوارم 2011 سال سرشار از شادی و عشق و موفقیت براتون باشه

دیشب KLCC بودیم آتش بازی قشنگی بود ولی کلا برنامه های امسال به قشنگی پارسال نبود

شب کریسمس تو بوکیت تا نزدیکای صبح برف بازی داشتیم با برف شادی من با اسپری خالی می ترسوندم کلی خندیدیم با دوستامون بودیم

می خواستیم بیایم ایران نشد…

کلا چند وقت همسری رو مود نیست منم کم حوصله ام امیدوارم هر دو از این حالتا در بیایم

شاید علتش اینا باشه که ایران نمیریم  دلم برای مامان و بابام و محمد و… یه ذره شده  دچار غم غربتم

دو تا از دوستام طلاق گرفتن ما هم درگیر زندگیشون بودیم ولی هر کاری کردیم…

همسری هم این روزا حوصله نداره

دلم تنگ است و یک دنیا فراموشی برایم ننگ



{نوامبر 14, 2010}   آزمون جامع

سلام

کلی خبر اول اینکه من آزمون جامع دکتری رو دادم 90 شدم

دوم اینکه شب خوابیدیم صبح بلند شدیم یه سری از دانشگاهای مالزی از لیست ایران خارج شد یعنی در مقطع لیسانس دیگه مورد تایید نیست

این مدت مثلا من امتحان داشتم ولی برعکس سه تا سفر رفتیم با یه زن وشوهر دوستیم باصفا هفته اول رفتیم تپه های فریزر یه شب موندیم یه سوییت گرفتیم دیگه همش کباب هوا هم عالی

هفته دوم دریا و هفته سوم ملاکا شب هم کباب دیگه با مردای کرد و ترک هم سفر باشی همینه حالمون از کباب به هم می خورد رسما مرغ شدیم شب هم حکم مردا با هم زنا هم یه گروه آی خط ونشون می کشیدیم دست بعد شرط بستیم منم گفتم اگه مردا ببرن براشون زن چینی می گیریم ولی اگه ببازن…

زن از سبد خانواده حذف میشه مردا هم که چرت می زدن چشاشون 4 تا شد با همه وجود بازی می کردن ولی…

باختن

شب خوبی بود یه روز هم یکی از دوستام آش پخت دور هم بودیم

اون یکی دوستم هم سالگرد ازدواجشون بود یه شب دور هم رقصیدیم سالگرد عقدمون هم همسری سورپرایز کرد رفتیم یه بار خانوادگی جشن گرفتیم

با همه این مشغولیتا من رفتم سر جلسه امتحان بعد از دو ساعت هم یه ارایه که همش سوال پرسیدن

دیشب هم با دوستامون دور هم آواز وسه تار وبازم حکم



{اکتبر 20, 2010}   زندگی

سلام به همه

خوب و خوش سلامت باشید امیدوارم

منم خوبم ولی درگیر تز

خداروشکر این اواخر کلی قضیه نوشتم ما محضی ها  منظورم ریاضیات محض باید ببینیم کی این مخمون یاری می کنه یه قضیه ریاضی می نویسیم بعد هم اثبات این ریاضی هم عالمی داره

استاد عزیزم هم انرژی مثبت هر کاری تحویل میدم ناامید نمی کنه برخلاف استاد ایرانم که قضیه فیثاغورث هم می نوشتی یه جور اذیت می کرد خیلی جالب انتظار ندارن معجزه کنیم همین که ببینن تحقیق می کنیم کافیه و این روال باعث شده همه زندگی من درس نشه در کنارش کارو ورزش و تفریح و دوستام و سرگرمیام هستن

این مدت با دوستامون رفتیم یه شب جزیره . همسری رو بردم همون جایی که ماساژ صورت میرم کلی خوشش اومد حالا ول کن نیست هی میگه بریم تا دست به صورتش می زنن صدای خروپفش می ره بالا خب چی کار کنه زود ریلکس میشه

دیروز یکی از دوستام نهار گفت بیا پیشم منم دانشگاه بودم گرسنه رفتم دیدم به به بوی غذا خلاصه نهار دوتایی و بعد هم کلی حرف زدیم بعد رفتم آرایشگاه چینی سه سوت ابرو برداشت بعدشم میگو و مرغ خریدم 8 شب بود رسیدم خونه سریع پاک کردم خوراک میگو پختم ساعت 10 بود همسری اومد نشستیم دم تلویزیون شام و فیلم

خوش باشید و جاوید



{سپتامبر 9, 2010}   زندگی جاریست

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با این که بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه ارومت کنه
اون لحظه های اخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

 

سلام

همه خوبید عیدتون مبارک

امروز مهناز زنگ زد گفت نهار میام پیشت ماکارونی بپز یه ساعتی میشه رفت با هم نهار خوردیم کلی حرف زدیم رفت شاید بتونه زندگیو بر وفق مرادش کنه از خدا می خوام بتونه شوهرش همدل و همراه کنه آرزوهاش خیلی کوچیک ولی همونا براش یه رویای دور شده

منم هستم کمتر درس می خونم ولی می خونم یعنی سعی می کنم

هنوزم درگیر کارای شرکت

ده روز هم تعطیلیم از فردا شروع میشه امیدوارم به همه خوش بگذره

داداش نازم سرنوشتش تو جدایی بود پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان 

  امیدوارم هر دو خوشبخت بشن

ولی خوشم اومد تکلیف خودشون تو زندگی روشن کردن و به اجبار با هم نموندن

 

  منم این مدت خیلی بزرگ شدم زمین خوردم ولی تونستم بلند بشم و ادامه

بدم

 

کی با یه جمله مثل من میتونه ارومت کنه
اون لحظه های اخر از رفتن پشیمونت کنه
 



سلام

یه هفته است که مالزی هستم   دلم برای مالزی تنگ نشده بود با اینکه وقتی ایران بودم خیلی خداروشکر کردم که زندگیمون تو ایران بنا نکردبم

ایران خیلی خوش گذشت همه سعی می کردن بهم خوش بگذره هیچ وقت محبت عزیزام فراموش نمی کنم دوستون دارم به خاطر همه مهربونیهاتون

یاد دربند و درکه و استخر و حکم و… به خیر

مادر بزرگ نازم می گفت بیاید اینجا دور هم باشید با دختر خاله ها می رفتیم خونه با صفاش می دیدم به خاطرم چند نوع غذا گذاشته فداش بشم روز آخر هم اومد فرودگاه بدرقه ام

تمام این محبت های بی ریا ی خانواده ام برام یه دنیا ارزش داره روزی که بلیط گیرم نیومد و داشتم گریه می کردم مریم زنگ زد به بابا و شوهر خالم که مثل بابام دوسش دارم زنگ زد گفت گریه نکن هر طور شده می فرستمت و همه کار کرد تا بلیط درست شد

مامان و باباو داداش گلم که هر کار کردن تا بهم خوش بگذره

همسری هر روز چند بار زنگ می زد و می گفت خونه صفا نداره زود بیا

بالاخره بعد از دو ماه و نیم در میان اشک و آه راهی مالزی شدم وقتی همسری رو دیدم همدیگرو بغل کردیم جالب هر دو اضطراب داشتیم اومدم خونه کثیف بود حالم گرفته شد از شانس همسری مریض شد رفتیم دکتر

همسری برای روز زن برام یه انگشتر با نگین الماس خریده بود

همسری مریض بود منم دلم تو تنهایی خودم گرفته بود یکشنبه حالش بهتر شد خونه رو حسابی تمیز کردیم

تو این هفته تحمل شرایط جدید سخت بود کلی تو تنهایی ام غصه خوردم همسری هم غرق در کار

5 کیلو چاق شدم باید ورزش کنم

امروز تا شب تنهام ولی دارم عادت می کنم

مریم عزیزم جات تو مالزی خیلی خالیه ظرفات دیدم خیلی دلم گرفت امیدوارم هر جاهستید خوش باشید

پریسا و کیانا جونم یاد همه با هم بودنامون به خیر



{ژوئن 9, 2010}   هنوز ايرانم

سلام

اينجا ايران است صداي …

جاتون خالي مردم از خريد از وقتي اومدم تو پاساژم البته زحمت كشيدم براي همسري هم هديه گرفتم

امروز پاساژ آرين بودم اتكلن خريدم ديروز خونه خواهر همسري بودم همش ياد همسري مي افتادم غصه ام مي گرفت

همه منو 4 دفعه دعوت كردن منم قصد رفتن ندارم مهموني ها رفت رو دور پنجم

واي كه چه حالي مي ده آشپزي نكني همه هم با ذوق و شوق غذاي مورد علاقم مي پزن نتركم خوبه

روزي يه ساعت هم به داداش نازم رياضي و آمار ياد ميدم اميدوارم پاس كنه آخه يه ضربه عاطفي خورده نگرانشم دعا كنيد



{ژوئن 4, 2010}   ايرانم

سلام عزيزاي دلم

من هنوز ايران هستم

خوش مي گذره ولي دلم براي همسري و خونمون تنگ شده

خانماي عزيز روزتون مبارك

كلي از درس و كارام عقب افتادم و نگرانم دلم براي وبلاگاتون تنگ شده اميدوارم همه خوش باشيد

از وقتي اومدم همش مهموني و خوردن و گشتن بايد بيام مالزي ورزش ادامه بدم اينجا از بس مهموني رفتم و غذاهاي خوشمزه خوردم اضافه وزن پيدا كردم

دلم براي همسري خيلي تنگ شده برعكس من همسري 7 كيلو لاغر شده

ايران همه چي خوبه ولي شلوغ پرترافيك سرعت اينترنت پايين و كلا آدم بي برنامه ميشه همش مهموني بازي

اميدوارم هر جا هستيد خوش باشيد



{آوریل 12, 2010}   دارم میام به خونمون

مادرم چشم به راهه از سفر بیام شب از خدا میخواد که من سحر بیام

 دعای خیر مادرم پناهمه میدونه که جاده رو بی خطر میام

همین روزا میبندم کوله بارو خبر میدم که دارم از سفر میام

میگم مادر خبر بده به عالم بگو منه خسته ی در به در میام

دارم میام دارم میام به خونمون به دیدن مردمه مهربونمون

همون خونه که برکت تو سفرشه خدا نشسته توی آسمونمون

تموم کوچه رو چراغونی کن جای من هزار تا قربونی کن

بگو عزیزت داره بر میگرده میاد مادر دور سرت بگرده

دارم میام دارم میام به خونمون به دیدن مردمه مهربونمون

همون خونه که برکت تو سفرشه خدا نشسته توی آسمونمون

گلاب بپاش رو سنگ فرشه ی تهرون جارو بکش روی غم قلب حیرون

شرابو هدیه کن به زنگ خالی بگو دارم میام به اون حوالی

دارم میام دارم میام به خونمون به دیدن مردمه مهربونمون

همون خونه که برکت تو سفرشه خدا نشسته توی آسمونمون

سلام به روی ماهتون

امیدوارم همه خوب و خوش و سلامت باشید

این روزا خیلی دیر می گذره آخه به همین زودیا می رم ایران و هیجان دارم همسری هم می گه حرف رفتن نزن یه روز وسایلم ریخته بودم وسط خونه و داشتم چمدونم جمع می کردم که همسری اومد گفت دلم می گیره می خوای بری

خیلی دوست دارم با هم بریم حیف که شرایط کاریمون نمی ذاره امیدوارم این مدت حسابی به همسری خوش بگذره به همه دوستاش سفارش کردم تنهاش نذارن

منم هم هیجان رفتن دارم هم غم دوری و تنهایی همسری به همین خاطر این روزا خیلی هیجان دارم

مامان نازم هم هر روز می پرسه کی میای داره روز شماری میکنه الهی فدات بشم

یه شب مهناز با خانوادش شب نشینی اومدن خونمون تا دیروقت دور هم بودیم

این هفته یه خبر خوش بهم رسید

برادر همسری از زنش جدا شده بود و دو تا دختر داره و دنبال یه دختر خوب می گشتن فهمیدیم ازدواج کرده و خیلی خوشحال شدیم امیدوارم دو تا دخترا بتونن با مادر جدیدشون بسازن و همه خوشبخت بشن همش به فکر دختراش بودم که هر دو کم سنن الهی خوشبخت بشن

جمعه شب مامان الی دعوتمون کرد خوش گذشت کلی هم مامانش غذاهاش خوشمزه پخته بود شنبه و یکشنبه همسری خونه بود خیلی خوش گذشت شنبه ماشین دادیم تعمیر پیاده رفتیم یه بازار میوه دم خونمون هیچ وقت نشده بود پیاده این اطراف دور بزنیم خوش گذشت یکی از دوستای همسری رو دیدیم قرار شد شب عید دیدنی بریم خونشون که گفت ماشین بگیرین با هم بریم شب نشینی خونشون رفتیم سه تا پسرن تا دیروقت اونجا بودیم خوش گذشت

یکشنبه هم همسایمون که دوست همسریه زنگ زد گفت شام بیاید دور هم باشیم  شب رفتیم یه فیلم آمریکایی توپ گذاشتن «راه یاب»

خیلی جالب بود ولی خشن بود خیلی خوشم اومد دوست دخترش که مالایی بود هم خونش بود اسمش «وینا»

بعد هم زنگ زدن پیتزا سفارش دادن شب خوبی بود

امروز تو خونه تنهام خونه رو تمیز کردم کارای شرکت انجام دادم خدا کنه این روزا زودتر بگذره برم ایران



{آوریل 5, 2010}   عید دیدنی

سلام

می بینم که همه از سفرای نوروزی اومدن و با کوه عظیمی کار روبرو شدن امیدوارم زودتر کاراتون سروسامون پیدا کنه و زندگی به روال عادی برگرده

ما هم اینجا درو از ایران عید دیدنی رفتیم و به زور یه حال و هوای عید درست کردیم یه شب خونه الی دعوت بودیم مامان و باباش از ایران اومدن خوش گذشت شب موقع برگشت مامان الی عیدی مامان بهم داد خودشون هم زحمت کشیده بودن کلی سوغاتی آورده بودن تا رسیدیم خونه هدیه ها رو باز کردم خیلی ذوق کردیم مامان و بابای نازم فداشون بشم برام یه سرویس طلای سفید با نگین آبی و برای همسری یه بلوز و کراوات با شیرینی و آجیل و شکلات فرستاده بودن زن داداش عزیزم هم یه بلوز خیلی خوشگل برام فرستاده بود خیلی خوشحال شدیم دستتون درد نکنه عزیزای دلم نفسم زندگیم

یه روز رفتیم عید دیدنی خونه مریم جون یه شب هم اونا اومدن خیلی دور هم بودنامون دوست دارم یه شب خانواده الی اومدن شام خونمون شب قبلشم دوستای مجرد همسری با دوست دختراشون اومدن خونمون که یکی مالایی و یکی چینی بود تا ساعت 3 خونمون بودن خیلی امید دارن که قرار عروس ایرانیا بشن به هر حال امیدوارم همشون خوشبخت بشن

 چند روز رفتم دانشگاه کلی کار رو سرم ریخته بود ادیت مقالم و پاورپوینت برای ارائه و فرستادن مقاله جدید برای کنفرانس خلاصه مشغول بودم چهارشنبه روز سمینار تو دانشگاه بود و منم این واحد داشتم و باید ارائه می دادم رفتم سخنرانی کردم چشم به استادم افتاد که با اطمینان نگام میکرد و لبخند میزد همه استادا باید نمره می دادن استادم 96 بهم داد آخرین واحدم بود فقط مونده آزمون جامع دکتری که ترم بعد دارم خلاصه تا یه مدت بی کارم و صفا

روز سیزده بدر دانشگاه بودم دیدم همسریه عزیزم اومد دنبالم می دونستم خیلی کار داره ولی کارش تعطیل کرده بود تا بریم بیرون رفتیم باغ وحش خیلی قشنگ بود ولی حیف بو می داد از اونجا رفتیم پوترا به مریم و همسریش ملحق شدیم که اونا مارو جاهای قشنگ پوترا بردن کلی هم با دوربینشون عکس انداختیم مبارکتون باشه. شب هم رفتیم دم مسجد پوترا کلی عکس چهارتایی انداختیم مریم جون هم یه آش خوشمزه پخته بود خوردیم تا دیروقت با هم بودیم

شنبه یکی از عزیزام زنگ زد گفت با همسرش اختلاف دارن خیلی ناراحت شدم من نمی دونم چرا بعضی از این جوونا صبر ندارن همه زندگیا اولش مشکل مالی و عقیده ای هست ولی می خوان از همون روز اول به همه چی برسن من که هر زندگی موفقی رو دیدم با صبر و گذشت ساخته شده از خدا می خوام همه جوونا خوشبخت بشن و قدر زندگیشون بدونن یکی از دوستای همسری اومد ماشینمون بخر نهار هم پیشمون بود به من گفت می خوام نامزدم بیارم کمی باهاش صحبت کنین خلاصه گفت نامزدم خیلی توقعش بالاست و درکم نمی کنه بازم مشکل مشابه

 عصر با همسری رفتیم براش یه لپ تاپ خریدیم داشتیم تو کی ال دور می زدیم که مریم و همسریش دیدیم گفتن دم پاویلیون فستیوال رقص سنتی مالزی رفتیم اونجا خوب بود بخصوص چینیا قشنگ می رقصیدن بعد رفتیم دور هم بستنی خوردیم یکشنبه همشری تو تایمزاسکوئر قرار داشت منم رفتم داشتم تنهایی دور می زدم که دیدم فستیوال رقص و حرکات نمایشی چینی هاست 2 ساعتی مشغول بودم خیلی جالب بود مالزی داره کشورش به یکی از کشورای شاد دنیا تبدیل میکنه امروز صبح هم رفتم باشگاه خیلی خوب بود سریال های نوروزی رو هم می بینم چاردیواری رو دوست دارم

امیدوارم هر جا هستید خوش باشید و ایام به کام



{مارس 23, 2010}   نوروز در جزیره

سلام عزیزا سلام دوستای نازم

سال نو مبارک سالی سرشار از عشق وشادی و موفقیت

این اولین پستم تو سال جدید

خوش میگذره تعطیلات عید دیدنی ، عیدی ،…

ما که اینجا دور از ایران … ولی جاتون خالی خوش گذشت

من و همسری سال تحویل تو یه کلبه با صفا تو یه جزیره زیبا جشن گرفتیم دوتایی

جمعه عصر همسری اومد دنبالم رفتیم تا آخرین کارهاش هماهنگ کنه و کلی قرار کاری داشت منم برای خودم تنهایی دور می زدم ساعت 12 شب تازه رفتیم جی پی اس  دست یکی از بچه ها بود گرفتیم 2 رسیدیم خونه فردا صبحش ساعت 5 باید می رفتیم فرودگاه تا رسیدیم من جمع و جور کردم که خونمون برای سال نو تمیز باشه بعد از دو ساعت که خوابیدیم راهیه فرودگاه شدیم ساعت 7 با» ایراشیا» پرواز داشتیم به شهر»ترنگانو».

تا رسیدیم یه تاکسی اومد دنبالمون رفتیم بندر و بعد با جتی یه جور قایق کوچولو راهیه جزیره ردانگ زیباترین جزیره مالزی شدیم نیم ساعت بعد وارد متل شدیم کلید اتاقمون دادن وقتی وارد اتاق شدم خیلی خوشم اومد یه کلبه چوبی بود که به صورت رویایی نور پردازی شده بود با بوی خوش

یه جور تلفیق سنتی و مدرن وسایل جابجا کردیم ما با تور اومده بودیم و به ما یه برنامه زمانی داده بودن ساعت 12 نهار بود رستوران سمت دریا بود و غذاهای مالایی و چینی سرو می شد و من  دوست داشتم از همه غذاهاشون یه ذره تست کنم جالب بود هشت پا و ماهی و صدف و میگو و خرچنگ و همه چی خلاصه

بعد هم یه استراحت کوچولو ساعت 2.5 زمان اسنورکلینگ بود

من و همسری از تور جا موندیم این اهالیه هتل ان قدر مهربون و خونگرم بودن یکیشون با لبخند مارو تا دم اسکله برد آخرین نفرایی بودیم که سوار قایق شدیم از هر ملیتی بود ایرانی فقط من وهمسری بودیم همه سعی می کردن با هم ارتباط برقرار کنن خیلی جو تور صمیمی و دوستانه بود بهمون جلیقه نجات و عینک دادن رفتیم وسط دریا یه جایی نگه داشتن همه شیرجه زدن تو آب من هنوز می ترسیدم این جک و جونورای دریایی بهم بخورن ولی بعد دیدم دنیای زیر آب بی نظیر ترس گذاشتم کنا حسابی با همسری شنا کردیم کلی هم آب تلخ خوردم ولی خیلی قشنگ بود دریای ردانگ ان قدر آبیه که زیر آب دیده میشه از بالا که نگاه میکنی مرجان ها و ماهیا کف دریا دیده میشه بی نظیر بود

بعد از دوساعت برگشتیم هتل خسته ما هم دیشبش نخوابیده بودیم داغون

برنامه بعدی عصرونه بود دوش آب داغ و عصرونه لب ساحل قهوه و شیرینی و یه سری خوراکی های مالایی با نارگیل و برنج

بعد هم رفتیم دم ساحل والیبال ساحلی تا غروب آفتاب ساعت 7 هم بهمون شام دادن

بعدش دیگه خسته بودیم افتادیم بیهوش شدیم ساعت کوک کردم 10 بلند شدیم آخه اینجا تحویل سال ساعت 1.5 بود سریع سفره هفت سین  چیدم که دوتا سینش کم بود سیم و ساعت گذاشتم حاضر شدیم نشستیم دم سفرمون خیلی رویایی بود تحویل سال نو تو جزیره تو یه کلبه نیمه روشن و رویایی

ساعت 1.5 با ذوق و شوق همدیگرو بوسیدیم و تبریک سال نو که موبایلم زنگ خورد خدای من همون لحظه مامانم زنگ زد بغضم گرفته بود ولی همرو می خندوندم تا گریه نکنم اول با مامان خوشگلم که فداش بشم بعد بابای عزیزم که فدای صدای مهربونش بشم صحبت کردم به بابم می گفتم بابا اونجا آهنگ دی دی دی سال تحویل زدن که صدای خنده داداش و عروس نازمون اومد با هر دوشون صحبت کردم الهی من فدای همتون بشم همسری هم صحبت کرد تازه قطع کرده بودیم که پدر و مادر همسری زنگ زدن نازی دوسشون دارم بعد هم خواهرای همسری بعد هم خاله کوچیکم که خیلی دوسش دارم با بچه هاش و همسرش زنگ زدن خلاصه کلبه رفته بود رو هوا از بس که من جیغ جیغ کردم بیچاره بغلیا

کلی عکس انداختیم من به همسری عیدی عینک و بلوز و انگشتر دادم همسری هم پول داد

تا بخوابیم ساعت 3 شد ساعت کوک کردیم آخه 8 صبح وقت صبحانه بعد هم پارک بود

صبح به ساعت نگاه کردم ای وای ساعت 9 بود بازم مدرسم دیر شد سریع رفتیم به گروه ملحق بشیم که دیدیم بازم منتظر ما هستن ولی فقط لبخند می زدن رفتیم آب میوه و کیک خریدیم با تور راهیه یه پارک دریایی شدیم یه پارک بود لب ساحل بازم اسنورکلینگ همسری یه دوربین ضد آب کرایه کرده بود همش می رفت زیر اب عکس مینداخت برگشتیم نهار دم ساحل با همسری قهومون بردیم لب دریا یه بار بود اونجا نشستیم

عصر هم دوباره اسنورکلینگ یه جای دیگه رفتیم برگشتیم عصرونه و ساحل گردی یه عروس دوماد چینی هم برای ماه عسل اومده بودن باهاشون عکس انداختیم دوساعت لب دریا قدم زدیم

دوشنبه روز برگشت بود برای طلوع خورشید رفتم لب دریا وای خیلی بی نظیر بود همسری هم خوابیده بود هر چی زنگ می زدم بیدار نمی شد بالاخره بعد نیم ساعت اومد ورزش کردیم خیلی بی نظیر بود بعد صبحانه رفنتیم تو آب ساعت 11 سریع حاضر شدیم با قایق برگشتیم ترینگانو ساعت 1.5 تو شهر بودیم و پروازمون 9 شب بود نهار خوردیم دیدیم خیلی هوا گرم برای 3 ساعت هتل گرفتیم استراحت کردیم بعد رفتیم فرودگاه هنوز وقت داشتیم یه فیلم دیدیم بعد هم راهیه کواالالامپور شدیم

شب ساعت 1 خونه بودیم خداروشکر سفر سه روزه قشنگی بود

امیدوارم تعطیلات عید بهتون حسابی خوش بگذره استادم دنبالم میگرده گفتم فردا میام فردا اولین عید دیدنی رو میریم یه جایی شام دعوتیم از ایران اومدن و عیدی مامان و بابا رو آوردن

امیدوارم هر جا هستین خوش باشین

سال نو مبارک



و غیره
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.