Kolbeheshgh’s Blog











{اکتبر 3, 2011}   نی نی

سلام به روی ماهتون

من اومدم با یه نی نی …

مرداد ماه از ایران مهمون داشتم مامان و بابا و محمد و دو تا از خاله ها با همسراشون و پسرخالم دور هم یک ماه خوش گذشت ولی من همون موقع بود فهمیدم باردارم

یه دوره وحشتناک حالت تهوع روزی 6 بار بالا می آوردم اشتهام رو هم به کل از دست دادم

الان تو ماه 4 هستم از 6 بار به 3 بار در روز رسیده 7 کیلو هم وزن کم کردم امیدوارم به همین زودیا تموم بشه و از این حالت تهوع و سرگیجه و معده درد رها بشم ولی با همه اینها خیلی این وروجک دوست دارم همسری هم عاشقش هر ماه میرم سونو دست و پای کوچولوش می بینم بیشتر دلم براش پر میکشه

همسری هم همه تلاشش می کنه تا من آروم باشم هر هفته خونه رو تمیز می کنه تقریبا کارای خونه با همسریه کلی هم هیجان داره فکر کنم یه شیپور برداشته تو مالزی جار میزنه من بابا شدم…

سه بار هم سفر رفتیم به اصرار همسری… البته من بیشتر دوست دارم تو هتل باشم از بوی همه چی بالا میارم ولی برای اینکه به همسرجان خوش بگذره باهاش می رم جاهای دیدنی

برای نی نی هم ا سم انتخاب کردیم دختر باشه آنیتا پسر باشه آرتین

طبق برنامه ریزی که برای تزم داشتم می خواستم این ترم نوشتن تز تموم کنم که این نینی  اومد کاسه کوزه رو به هم ریخت حتما یه صلاحی بوده

حالا که حالم بهتر شده دارم سعی می کنم آروم آروم تزم بنویسم امروز هم دانشگاه بودم عصر که می خواستم برگردم تو ایستگاه نشسته بودم یک آن فقط دیدم یه بزمچه نیم متری از اون طرف خیابون مستقیم داره میاد به سمتم منم از هولم فقط از جا بلند شدم و دویدم

قلبم داشت میومد تو دهنم بزمچه هم از همون جایی که قبلا نشسته بودم رفت تو آب صحنه وحشتناکی بود خوب شد دیدمش از جام بلند شدم وگرنه از کنار پام می رفت امان از جک و جونورای مالزی…



و غیره
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.